تبليغاتX
ستاره ی بی فروغ


من ... تو ... یک سیگار

 
 

 تو را دود میکنم

مثل توتون خوش عطری

که به حلقم آتش شده بود

هر پک که به ته مانده های تو میزنم

داغی عبوسی

تنم را بخار میکند

عطر تو با عطر پیراهنم عجین

خاکسترت روی دامنم

طعم تلخی بر جای تو مانده

از لای لبهای کبود

دودت میکنم

دورت میکنم

 

                                                               فانی ماندنی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19 توسط آراز |

یک روز

در معبر بادهافریاد کشیدم

و از لحن بارانی که بارید

فهمیدم :

تو نخواهی آمد

تو نخواهی آمد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21 توسط آراز |

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19 توسط آراز |

واژ هایم  در دم فصل بهار

رنگ میگیرد بیادت سبز سبز

بر سر شاخ محبت ، عشق من

باز دارد صد شکوفه رنگ رنگ

در دلم اوج بهارانی زعشق

دردرون همواره یادت با وجود...

من ترا در سبزی زیبای فصل

در همان آبی  شفاف سما

در تمام لحظه های عاشقی

در پروبالی که زد دل  در وفا

با تمام  قلب خود عاشق شدم!

واژه  تکرار من نام تو شد

همچو ماهی مانده در دریای عشق

اشک چشمم غرق دریای تو شد

اینک ای زیباترین شور بهار

سال نو با نامت آغازی گرفت

قلب عاشق باز پروازی گرفت

همچنان در راه تو چشم انتظار

هر طپش در سینه آوازی گرفت

تا کجا بینم ترا بار دگر

در میان حلقه های سبز عشق

در میان شاخساران بهار

در میان باغ رویائی زعشق

همچنان چشمم ترا جوید ترا

ای تو تنها واژه ی تکرار عشق

ای تو تنها واژه ی تکرار عشق

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11 توسط آراز |

نشد

نشد

 

چه قد گریه کردم بمونی، نشد            چه قد بغض رفتن گلوتو گرفت

چه قد آرزو گریه شد، رفتی و                 تموم تنم رنگ و بوتو گرفت

چه قد تو چشِ کوچه باریدم و                   تموم شبا رنگ ماتم گرفت

یه عمر حرف بود و یه دل درد دل            ولی تا نوشتم "تو" گریه م گرفت

 

                      همین اشکا رو باور کن نگو درداتو می شناسم

                      نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

 

             نگو اون همه گریه کافی نبود، نگو رسم دنیا تلافی نبود

            نگو عکس من توی چشمای من، خیالِ کسی که می بافی نبود

          کدوم بوسه ها رو؟ کدوم گریه رو؟ کدوم پرسه ی ترسو یادت میاد؟

               هنو یادته وقت رفتن که تا که گفتم خدا... گریه مهلت نداد؟

 

                       همین اشکا رو باور کن، نگو درداتو می شناسم

                         نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

 

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16 توسط آراز |

خنجر ستارگان

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است

********

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16 توسط آراز |

ایستگاه

قطار مي‌رود
   تو مي‌روي
   تمام ايستگاه مي‌رود

    و من چقدر ساده‌ام
      كه سال‌هاي سال
       در انتظار تو
      كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
      و همچنان
        به نرده‌هاي ايستگاه رفته
   تكيه داده‌ام!
 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10 توسط آراز |

آغاز

 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14 توسط آراز |

عاشقانه ها

 رفتن...

هنگام رفتن
در
چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت...

*********************

عاشقانه

نهالی در ذهنم
 داسی در دستم
 شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
 غمی بر چشمم
 آفتابی در اندیشه ام
 رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم

*********************************

ترانه را در سکوتم بشنو
 نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان

*******************************

در امتداد غروب چشمهایم طلوعی دوباره اش
در بستر شکسته ی بازوانم پروازی باش
بر اصوات مرده ی لبانم قناری ها و جیرجیرک ها را و سهره ها را رها کن
با گامهایت بر سنگفرش سینه ام رقصی پر شکوه را آغاز کن
و مرداب دلتنگی ام را پر کن از شکوفه ها ییکه میوه خواهند داد
************

اشعار از ساناز کریمی و شاه محمدی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14 توسط آراز |

برای تو

تنهايم مگذار،

من به تلاطمي كه طوفان حضورت در درياي وجودم ايجاد مي كند،

محتاجم.

براي داشتن موج هاي مرتفع عشق،

براي حيات،

بايد در كنارم باشي.

مي دانم گاهي وقتها دير به دير برايت مي نويسم،

دوست دارم حرفهايم در دلم جمع شود،

آنوقت،

از ميان آنها بعضي ها را برگزينم

و برايت ... .

دوست دارم جمله ام ناتمام بماند،

باورت مي شود هيچ كلمه اي نيست تا احساس مرا در مقابل تو بيان كند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11 توسط آراز |

چه بنویسم

همه جا تاريك است،

نمي بينم كه چه مي نويسم،

اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم،

از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ...

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ...

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است،

هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم.

دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام

********************************

در زندگي دو جنس را شناختم،

جنس خداي خويش را و جنس ترا، ديگر هيچ.

امروز زير نور خورشيد، زير سقف آسمان، زير پرتو نور خدايمان،

نشسته ايم،

و نگاههايمان قول مي دهند حضور را،

و دل هايمان گواهي مي دهند كنار را،

 

 *******************

 

روزگارم هم ...

دفترم بوي او را ميدهد. مانند تمام زندگي ام. مانند روياهايم. مانند نوشته هايم.

دفترم او را به خاطرم مي آورد.

كسي كه خودش را مهربانترين آدم روي زمين مي داند سالهاست كه تنهاترين آدم روي زمين هم هست.

اين يادداشت تمام خواسته هاي زندگي من است.

اينكه كسي بگويد دوستم دارد. نداند. نيابد. نشناسد و كاري هم به باور كردن من نداشته باشد.

قبول كردن من برايش مهم نباشد. اين براي تمام زندگي ام كافي است. تمام آن چيزي كه من از او با تمنا مي خواستم.

قلبم براي تو مي تپد. اين را كاملا در سينه ام احساس مي كنم.

دفترم بوي او را مي دهد. روزگارم هم. زندگي ام هم. آينده ام هم.

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9 توسط آراز |

کوچه

شايد اين بن بست

         روزی کوچه شود

اما در انتهايش

                      ديگر خبری از تو نيست!

**********************************

سری به آسمان شب می زنم

شايد...

عبور کرده باشی

تا از انعکاس نبودنت

آرزو به دل به خواب نروم!

************************************

 

هواي باران داشت نگاه غمگينم

چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم

 

شب جدايي با تمام محجوبي

تو را صدا مي زد سکوت سنگينم

 

ستاره ها گفتند که باز مي آيي

چه زودباور بود دل دهن بينم

 

سقوط سرخم را نديده اي آيا؟

نمي کشي دستي به بال خونينم!؟

 

کجاست محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکينم

 

نمي رسد دستم به دستهايت آه

چقدر بالايي چقدر پايينم.

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11 توسط آراز |

الفباي عشق

تو الفباي عشق مني،

تمام واژه هاي زندگي ام با تو ساخته مي شود،

تمام جملات درونم از تو سرچشمه مي گيرد،

سخن دل و ديده ام تويي،

گاهي وقتها دلم مي خواهد شيرين ترين شعر جهان را بسرايم و تقديمت كنم،

دوست دارم زيباترين داستان عالم را بنويسم و به حضورت آورم،

دوست دارم فرياد بزنم،

تجلي پندارم، نواي زمزمه هايم و آواي ناگفته هايم تو هستي،

دوستت دارم،

مي دانم كه دوستم داري.

در شبهاي تجلي و طي حركت تكامل، تنها دوست دارم در مقابلت سر به زيرافكنم و به زمزمه هايت گوش فرا دهم. فقط همين.

اي همه آنچه در من روي مي دهد،

                مرا در آغوش خود بگير و بگذار تا در تو فرود آيم.

           تو از عشق برتري و از من برتري و اين از افروختگي چهره ات نمايان است و من اين را به همه گفته ام.

با پاهاي برهنه در ميان اشك هايم قدم بزن...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10 توسط آراز |

تولد

دوست داري بداني وقتي به تو مي انديشم، چه در ذهنم مي گذرد؟

درانتظار تو هستم، قلب من   تو رافرياد  مي كند، گفته بودم كه چشمهايم براي تو ....،

روز  عشق ، عزيز دل، عطر خوش عاشقي را به تو هديه مي كنم.

تو الفباي عشق  مني،  با من قدم به باغ عاشقي  بگذار.

ديگران نخوانند ، ندانند، بي خبر باشند از حرفهايي براي گفتن *

به من گفتي تو *حس نوشتن درونم بيداد مي کند، حيف که نمي دانم چه بنويسم. برايم نوشته بودي دوستم داري، مي داني که دوستت دارم. مي داني، مي داني، مي داني. همين برايم کافي است عزيز دل. همين که دوستم داري. اينجا فقط براي توست. فقط براي تو مي گويم که: دوستت دارم، مي دانم که دوستم داري!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15 توسط آراز |

عشق

     

ابتداي عشق ، يك نگاه است و انتهاي آن جاودانگي ،عشق بارانيست بي امان كه از آسمان مي بارد تا كشتزارهاي الهي را متبرك سازد .

عشق چيزي نمي دهد مگر همه وجود خويش را و چيزس نمي گيرد مگر از دستان خود

عشق هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نم آيد . عشق براي خود بسنده است . عشق بي نياز است

عشق شما را با رازهاي دلتان آشنا مي سازد تا به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد

عشق واژه اي است از جنس نور كه دستي از جنس نور آنرا بر صفحه اي از جنس نور نوشته است

عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود جز با جدائي

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 10 توسط آراز |

کجايی تو؟

 

                                                                        

                                         

پنجره عاشقي را بگشا،

به كوچه بنگر،

با من خواهي سرود:

دوستت دارم

 

نشسته بودم، ناگهان احساس كردم مي خواهم عاشقانه بنويسم، برخاستم و پنجره عاشقی ي را گشودم.

ديشب باز مثل هر شب، وقتي به آسمان نگريستم، دو ستاره در قلب او مي درخشيد، آسماني با دو ستاره.

قدم بزنيم با هم، دوشادوش، نگاههايي در هم گره خورده، همدل و هم نفس در كوچه عاشقي.

ماه! بوی ماه! آسمان شب! بوی ماه به مشام می رسد!

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 14 توسط آراز |

نگاه مصلوب

 

ازپس این حصار سرد و دلتنگی

تا ابد بر دیوار نگاهت مصلوب می مانم

می دانم که از سنگینی نگاهت دیوار خواهد شکست ندا

  دلم طاقت نشستن ندا رد وقتي به چشمهايم مي نگري

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي

روحم پر مي كشد وقتي با من سخن مي گويي

زبانم هم كه بند مي آيد

تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست

غزل هايم را فراموش مي كنم

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم

فقط بايد زمزمه كنم

زير لب به گونه اي كه تو نيز بشنوي

كسي درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه مي نگرد

كسي درون من است...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 14 توسط آراز |

بی تو سردم

a  

لحظه لحظه
  همه تکرار تو ام
                 آينه آينه
                 نقش بی نقش
                    همه ازنقش تو ام
                                    
بی تو سردم
                                         بی تو دردم

                                                           نفسم می میرد
                 که تويی تو
                   لحظه لحظه
                   همه جا درنفسم
                                       آ ه....
                                  آيه رويش خاک
                                 وحی....
                                      نبض رستن بر اين خواب و خيال
                                                                       رقص....
                                                               شعله در خوابگه خلوت پاک
                                                                              
  بی تو سردم
                                                                  بی تو دردم
                                                                                                  نفسم می میرد         

        

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 14 توسط آراز |

انتظار

ما هر دو آسماني هستيم،

انتظار خورشيد  

 

و اين آسماني بودن ماست كه باعث مي شود از ورياهاي زميني خود فراتر برويم.

خورشيد بودن دلگرم كننده است اما ماه بودن هم صفايي دارد،

با ستاره ها تا صبح در  انتظار خورشید

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15 توسط آراز |

مبداء تاریخ

 

چشمانت رازآتش است

عشقت پیروزی آدمی

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

وآغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود

           و انسان با نخستین درد

و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 

زیبای من زندگی را تنها از روزن چشمهای زیبایت می بینم چشم هایی که رویای شب و روز من است

و نگاهت یگانه آفتابی که وجودم را لبریز از عشق می کند

            من چشمهایت را مبداء تاریخ قرار خواهم داد

 قرن پیش از چشمانت

قرن بعد از چشمانت

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13 توسط آراز |

استخاره عشق

 

می خواهم بر بلندای معراج آسمانیت استخاره عشق کنم

می خواهم وجود دریایی ات رادریابم وشوق زیستن رادرچشمان تو نظاره گرباشم

 پس دست های عاشقت را در دستان عاشق من بگذار

 ولبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار  

باد مارا با خود خواهد برد باد مار اباخود خواهد برد

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12 توسط آراز |

رسوایلیق طبلینی

  سوایلیق طبلینی چالار گوزلریم

   عشقینی دیلره سالار گوزلریم

         سنه تحفه قان ییغیرام اورکده

           اما نیلییم وروب جالار گوزلریم

                  سفر یلکنینی سن قاوزایاندا

                  کیپریک پرده سینی سالار گوزلریم

                          اورگیمه غصه زهری قاریشیب

                             اودور کی گول کیمی سولار گوزلریم

 

      

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10 توسط آراز |

مرا جا گذاشتی

 

 چقدرساده مرا جاگذاشتی روزی

وبروفای من اماگذاشتی روزی

نه حرف ماندن ورفتن نبود ای زیبا

تو بی بهانه دلت راگذاشتی روزی

چقدر حرف قشنگیست دوستت دارم

به روی حرمت آن پا گذاشتی روزی

سه چهار کلمه فقط متهم شما هستید:

وحکم را به غزلها گذاشتی روزی

اگرچه زندگیم را ربودی اما باز

تو رد پا به دل ما گذاشتی روزی

به حرمتی که دلم داشت بر تو بخشیدم

چقدر ساده مرا جا گذاشتی روزی

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17 توسط آراز |

انتظار

  

  فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم *

* با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم
من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار *

* فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار
فکرشو کن عروسکم به اون شب پرالتهاب *

* چشماتو روی م بذار امب به یاد من بخواب
فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره *

* دل، دل بی قرار تو ت سینه آروم بگیره
نه ساعتی باشه که شب سربره و تموم بشه *

* نه هیچ کسی سر برسه ثانیه‌ای حروم بشه
(آخي، شاعر اين شعر چقدر دلش پُر بوده)
 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17 توسط آراز |

دستای تو

s(( دستای تو ))

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود
یادتو هرجا که هستم با منه

داره عمره منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سردگونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9 توسط آراز |

*
*
*
*
*
*
*
****


www.irlearn.com