تبليغاتX
ستاره ی بی فروغ


مبداء تاریخ

 

چشمانت رازآتش است

عشقت پیروزی آدمی

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

وآغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود

           و انسان با نخستین درد

و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 

زیبای من زندگی را تنها از روزن چشمهای زیبایت می بینم چشم هایی که رویای شب و روز من است

و نگاهت یگانه آفتابی که وجودم را لبریز از عشق می کند

            من چشمهایت را مبداء تاریخ قرار خواهم داد

 قرن پیش از چشمانت

قرن بعد از چشمانت

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13 توسط آراز |

استخاره عشق

 

می خواهم بر بلندای معراج آسمانیت استخاره عشق کنم

می خواهم وجود دریایی ات رادریابم وشوق زیستن رادرچشمان تو نظاره گرباشم

 پس دست های عاشقت را در دستان عاشق من بگذار

 ولبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار  

باد مارا با خود خواهد برد باد مار اباخود خواهد برد

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12 توسط آراز |

رسوایلیق طبلینی

  سوایلیق طبلینی چالار گوزلریم

   عشقینی دیلره سالار گوزلریم

         سنه تحفه قان ییغیرام اورکده

           اما نیلییم وروب جالار گوزلریم

                  سفر یلکنینی سن قاوزایاندا

                  کیپریک پرده سینی سالار گوزلریم

                          اورگیمه غصه زهری قاریشیب

                             اودور کی گول کیمی سولار گوزلریم

 

      

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10 توسط آراز |

مرا جا گذاشتی

 

 چقدرساده مرا جاگذاشتی روزی

وبروفای من اماگذاشتی روزی

نه حرف ماندن ورفتن نبود ای زیبا

تو بی بهانه دلت راگذاشتی روزی

چقدر حرف قشنگیست دوستت دارم

به روی حرمت آن پا گذاشتی روزی

سه چهار کلمه فقط متهم شما هستید:

وحکم را به غزلها گذاشتی روزی

اگرچه زندگیم را ربودی اما باز

تو رد پا به دل ما گذاشتی روزی

به حرمتی که دلم داشت بر تو بخشیدم

چقدر ساده مرا جا گذاشتی روزی

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17 توسط آراز |

انتظار

  

  فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم *

* با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم
من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار *

* فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار
فکرشو کن عروسکم به اون شب پرالتهاب *

* چشماتو روی م بذار امب به یاد من بخواب
فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره *

* دل، دل بی قرار تو ت سینه آروم بگیره
نه ساعتی باشه که شب سربره و تموم بشه *

* نه هیچ کسی سر برسه ثانیه‌ای حروم بشه
(آخي، شاعر اين شعر چقدر دلش پُر بوده)
 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17 توسط آراز |

دستای تو

s(( دستای تو ))

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود
یادتو هرجا که هستم با منه

داره عمره منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سردگونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9 توسط آراز |

*
*
*
*
*
*
*
****


www.irlearn.com