ازپس این حصار سرد و دلتنگی
تا ابد بر دیوار نگاهت مصلوب می مانم
می دانم که از سنگینی نگاهت دیوار خواهد شکست ندا

دلم طاقت نشستن ندا رد وقتي به چشمهايم مي نگري
چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي
روحم پر مي كشد وقتي با من سخن مي گويي
زبانم هم كه بند مي آيد
تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست
غزل هايم را فراموش مي كنم
از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم
فقط بايد زمزمه كنم
زير لب به گونه اي كه تو نيز بشنوي
كسي درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه مي نگرد
كسي درون من است...