تبليغاتX
ستاره ی بی فروغ


چه بنویسم

همه جا تاريك است،

نمي بينم كه چه مي نويسم،

اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم،

از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ...

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ...

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است،

هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم.

دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام

********************************

در زندگي دو جنس را شناختم،

جنس خداي خويش را و جنس ترا، ديگر هيچ.

امروز زير نور خورشيد، زير سقف آسمان، زير پرتو نور خدايمان،

نشسته ايم،

و نگاههايمان قول مي دهند حضور را،

و دل هايمان گواهي مي دهند كنار را،

 

 *******************

 

روزگارم هم ...

دفترم بوي او را ميدهد. مانند تمام زندگي ام. مانند روياهايم. مانند نوشته هايم.

دفترم او را به خاطرم مي آورد.

كسي كه خودش را مهربانترين آدم روي زمين مي داند سالهاست كه تنهاترين آدم روي زمين هم هست.

اين يادداشت تمام خواسته هاي زندگي من است.

اينكه كسي بگويد دوستم دارد. نداند. نيابد. نشناسد و كاري هم به باور كردن من نداشته باشد.

قبول كردن من برايش مهم نباشد. اين براي تمام زندگي ام كافي است. تمام آن چيزي كه من از او با تمنا مي خواستم.

قلبم براي تو مي تپد. اين را كاملا در سينه ام احساس مي كنم.

دفترم بوي او را مي دهد. روزگارم هم. زندگي ام هم. آينده ام هم.

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9 توسط آراز |

کوچه

شايد اين بن بست

         روزی کوچه شود

اما در انتهايش

                      ديگر خبری از تو نيست!

**********************************

سری به آسمان شب می زنم

شايد...

عبور کرده باشی

تا از انعکاس نبودنت

آرزو به دل به خواب نروم!

************************************

 

هواي باران داشت نگاه غمگينم

چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم

 

شب جدايي با تمام محجوبي

تو را صدا مي زد سکوت سنگينم

 

ستاره ها گفتند که باز مي آيي

چه زودباور بود دل دهن بينم

 

سقوط سرخم را نديده اي آيا؟

نمي کشي دستي به بال خونينم!؟

 

کجاست محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکينم

 

نمي رسد دستم به دستهايت آه

چقدر بالايي چقدر پايينم.

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11 توسط آراز |

الفباي عشق

تو الفباي عشق مني،

تمام واژه هاي زندگي ام با تو ساخته مي شود،

تمام جملات درونم از تو سرچشمه مي گيرد،

سخن دل و ديده ام تويي،

گاهي وقتها دلم مي خواهد شيرين ترين شعر جهان را بسرايم و تقديمت كنم،

دوست دارم زيباترين داستان عالم را بنويسم و به حضورت آورم،

دوست دارم فرياد بزنم،

تجلي پندارم، نواي زمزمه هايم و آواي ناگفته هايم تو هستي،

دوستت دارم،

مي دانم كه دوستم داري.

در شبهاي تجلي و طي حركت تكامل، تنها دوست دارم در مقابلت سر به زيرافكنم و به زمزمه هايت گوش فرا دهم. فقط همين.

اي همه آنچه در من روي مي دهد،

                مرا در آغوش خود بگير و بگذار تا در تو فرود آيم.

           تو از عشق برتري و از من برتري و اين از افروختگي چهره ات نمايان است و من اين را به همه گفته ام.

با پاهاي برهنه در ميان اشك هايم قدم بزن...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10 توسط آراز |

*
*
*
*
*
*
*
****


www.irlearn.com