اگر چه زمستان بود
يک بار ديگر نقل جمال آن گل را سينه به سينه میسرايم
آواز بلبلان در انتظار بهاررا در سراسر زمستان منجمد بیروح نجوا میک
و اينک سخن جاری شدن اشک
به چشمه های تشنه ، با انتظاری خسته و دلی شکسته مینگرم
وشوق در پشت ديوارهای غمزده با سکوتی از هجران عشق سرگردان است
.....
شمعی افروخته!
مشتعل تر از شعله های عشق
.....
و آنقدرمیسوزم که از سوختنم
ابری پديد آيد
تاچشمه های تشنه وجود مرا
بسان رگبارهای بهاری جلا دهد
و به صميميت باران نزديکتر کند